بوي نافه و تاب جعد مشكين

در عرصه حافظ پژوهي و حافظ شناسي با عمر نه چندان بلندي كه دارد همواره شاهد مناقشه و جنگ لفظي بين حافظ پژوهان بوده ايم. اما عيب جويي و ايراد و اشكال بكار خواجه حتي در قالب نقد بسيار نادر و كمياب بوده است. اين تقصير و كوتاهي محققين اخيراً به همت استاد محقق نيشابوري در شماره  ارديبهشت 84 ماهنامه گرانقدر حافظ برطرف گشته و در اين زمينه فتح باب شده است.

ايشان بيت نغز و دلكش زير را:

ببوي نافه كاخر صبا زان طره بگشايد

ز تاب جعد مشكينش چه خون افتاد در دلها

از غزل فاتحه ديوان مورد تعريض قرار داده و به ساختار نحوي و وضع دستوري كلمات در جمله و عبارت ايراد گرفته اند. اشكال و مشكل عمده نويسنده حول اين محور است كه در نمي يابند فاعل فعل ماضي «افتاد» طره يا جعد مشكين يار است؟ به عبارت ديگر نمي دانند كداميك از اين دو عنصر «طره جعد مشكين» خون در دلهاي عاشقان سرگشته انداخته است؟ در اين خصوص ضمن يادآوري آن قصه طنز حضرت مولانا بايد بگوئيم كه اگرچه حافظ در فن «آشنا» احتمالاً مهارتي نداشته اما به سائقه سالها تحصيل صرف و نحو در علم «نحو» استاد و چيره دست بوده است. پس حق اين است كه قبل از ايرادگيري از صورت مسئله و نسبت دادن عيب «حشو نسبتاَ قبيح» به شعر حافظ در پيداكردن راه حل آن تلاش كنيم و در نكته گيري و عيب جويي شتاب به خرج ندهيم:

حديث آرزومندي كه در اين نامه ثبت افتاد

همانا بي غلط باشد كه حافظ داد تلقينم

اگر مشكل كار تحقيق آن است كه مشخص نيست چه كسي يا چه چيزي خون در دلهاي عشاق انداخته است به صراحت مصراع دوم با قاطعيت اعلام مي كنيم كه اين عامل خون برپاكن همانا «جعد مشكين» معشوق است و بس. حال به شرح و تحليل بيت مي پردازيم. اما قبلاً توضيح مختصري در موردمعاني كلمات كليدي بيت را بي فايده نمي‌دانيم: به روايت فرهنگهاي لغت پارسي «نافه» كيسه‌ايست به حجم تخم مرغ يا نارنج  و زير شكم آهوي نر مجاور دستگاه تناسلي حيوان قرار دارد كه از منفذ آن ماده روغني معطر به رنگ قهوه اي به نام «مشك» تراوش ميكند و به قرينه مجاورت و ارتباط اين كيسه با غده يا سيستم جنسي و تناسلي جانور، احتمالاً حيوان از اين ماده خوشبو براي جلب و جذب آهوي ماده به امر آميزش استفاده مي كند.در همين رابطه «نافه گشايي» به معني بازكردن سركيسه و عطرافشاني است. «طره» نيز دسته اي موي پيچيده و حلقوي است كه زنان براي دلربايي بيشتر جلو پيشاني قرار مي دهند. و بالاخره «جعد» هم موي پيچيده و زلف مرغول را گويند. كمااينكه «مجعد» به موي تابدار گفته مي شود.

با اين توضيحات شرح بيت چنين است: «به اميد آنكه سرانجام روزي دست كم «صبا بويي ز زلف يار» به همراه بياورد و عطر دلاويز طره او را به مشام جان بيدلان برساند ناگهان با ديدن تاب و پيچش موي مشكين او خون در دل بيدلان اوفتاد و آنان را بي تاب كرد» در همين راستا طالب آملي نيز بيت قريب المضموني دارد:

هر نافه كه مي گشود از آن زلف

خون در دل آهوان چين داشت

در اينجا توضيح مضاعف ديگري هم لازم است كه عشاق اميد ديدار يار را نداشته اند و به دريافت بوي خوش زلف او از نسيم  دلخوش بودند:

 

من گدا و تمناي وصل او هيهات

مگر خواب ببينم جمال و منظر دوست

حافظ

اما بناگاه دولت ديدار دست داد و به قول سعدي عاشقان مشتاق تر شدند و خون به دلشان افتاد:

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق

درمان شود بديدم و مشتاق تر شدم

خود حافظ هم در بيت ديگري در مشاهده پيچ و تاب زلف يار مي گويد:

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم

طره را تاب نده تا نكني بي تابم

قبلاً گفتيم از دست «جعد مشكين» و نه بوي طره، خون در دل عاشقان افتاده است چرا كه جعد هم تاب و پيچش مضاعف دارد و هم بوي خوش نافه «مشكين» را با خود به همراه آورده است. يعني هم از راه حس بينايي و هم از طريق حس بويايي آتش اشتياق دلدادگان را شعله ور مي‌سازد اين چه ايرادي دارد. در واقع شاعر بيت مورد بحث در آن واحد هم از بوي خوش و هم از موي خوش يار در قالب شكوه و گلايه تعريف كرده است. نظير ديگر هم دارد: «... گرچه پري و شست وليكن فرشته خوست».

و اما اين قبيل نكته گيريها منتقد و حتي شارحان را از دريافت نكته جالبي كه حافظ هنرمندانه در اين بين در كار كرده باز داشته است. توضيح آنكه مشك يا ماده معطر درون كيسه نافه ابتدا به صورت خون بوده سپس به تدريج كه آهوي نر به سن بلوغ و عشق ورزي مي رسد و آماده آميزش و جفتگيري با آهوي ماده مي شود به مشك تبديل مي گردد. ولي در اين بيت به طور معكوس از حالت مشك، خون در دل عاشقان حاصل شده است. كسي چه مي داند؟ شايد خون دل عشاق نيز بر اثر كيمياي عشق و محبت و اكسير صبر بر فراق و هجران يار سرانجام روزي دوباره به مشك تبديل گردد كه گفته اند:

از محبت خارها گل مي شود

وز محبت سركه ها، مل مي شود

مولوي

و: «..... مهلتي بايست تا خون شير شد» (مولوي)

ديگر اينكه زرق و برق و پيچيدگي تمثيل مثل هميشه ما را از رمز و راز اصلي و معاني بلند وعرفاني آن غافل نسازد. بيت موصوف در ارتباط مستقيم با بيت مطلع اين غزل و در حقيقت مكمل و متمم آن است. شاعر در مضمون هر دوبيت مي فرمايد: ما چقدر «عشق» را دست كم گرفته بوديم و از سختي «بار امانت» خبر نداشتيم؛ اما در عرصه عمل زير سنگيني اين بار گران از پاي درآمديم.در عالم خيال رايحه خوش و دل انگيزي از آن را انتظار داشتيم اما در مواجهه حضوري از پيچ و تاب زلف و شعشعه خيره كننده جمال جميل يار از خود بيخود شديم و چه درست گفته بود معبود كه «لم تراني!»

چو رسي به تور سينا ارني مگوي و بگذر

كه نيرزد اين تمنا به جواب لن تراني

«طوطئي را بخيال شكري دل خوش بود

ناگهش سيل فنا نقش امل باطل كرد».

يا: «چه آسان مي نمود اول غم دريا ببوي سود

غلط كردم كه يك موجش بصد گوهر نمي ارزد

حافظ

شاهكارهاي جهاني و جاويدان ادبيات و هنر فارسي برآمده از فرهنگ چند هزار ساله ايراني بوده و ريشه در فلسفه و عرفان شرق دارند. هر كدام از اين آثار و ميراث گرانبها چند لايه و به قول مولانا «چند تو» هستند. نگاه يك بعدي و تك ساحتي مادي براي گشودن رمز و راز آنها كارساز نيست. بايستي از زوايا و ابعاد مختلف آنها را مورد بررسي و تحليل قرار دارد:

عارفي كو كه كند فهم زبان سوسن

تا بگويد كه چرا رفت و چرا باز آمد؟»

حافظ

* اين مقاله در شماره 18 ماهنامه وزين حافظ به چاپ رسيده است.

 

هرمز شيرين بيك مهاجر